جمعه 16 اسفند1387
نمیدونم چه رسمیه؟!!
چرا همیشه ادمای خوب باید زودتر برن؟! خدا چی شد؟! وقتی شنیدم دیوانه شدم!نمیدونستم چیکار کنم؟!به کی زنگ بزنم؟ به کجا زنگ بزنم؟! داشتم! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه بدنم میلرزید... اخه چرا انطوری شد؟! مگه همش نمیگفت حالش خوبه؟! جیگرم داشت اتیش میگرفت نمیدونستم چیکار کنم! به رختخوابم پناه بردم! دوباره چشام گرم شد! متکامو به صورتم فشار میدادم خیس خیس شد! خدا الان خانوادش چه حالی دارن؟! خدا نمی تونم تصور کنم اون چشا الان پریشونه بارونیه... اینقدر گریه کردم که بیهوش شدم همش کابوس و خوابای پریشون دیدم! یهو از خواب پریدم خوشحال شدم! فکر کردم خواب بوده همه اینا خواب بوده... یه دونه محکم زدم تو صورتم نه نه نه... خواب نبود! دوباره گریه کردم! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خودت صبر بده خدااااااااااااااااااااااااااااا خودت صبر بده خداااااااااااااااااااااااا خودت قلبشونو اروم کن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لا قران باز کردم! یه جیزی سعی میکرد ارومم کنه ولی من اروم نمیشدم! هنوز پریشون بودم چشاش جلو صورتم بود جشایی که همیشه میخندیدن! خدااااااااا به حق این ایات تو اون دنیا تنهاش نذار تو اغوش خودت بگیرش! خداااااااااا به پاکی دل بچهاش قسمت میدم خدا صبرشونو زیاد کن! دیگه اشکام داره خشک میشه ولی داغ دلم تاره تر میشه... خدا...؟!!!!! چیکار کنم؟!!! چیکار میکنن؟!!؟! اخه چرا اینطوری شد؟!!!!!! ساعت و نگا کردم ۳ صبح بود! بازم پرسیدم: خدااااااااااااااا چی شد؟! جرا اینطوری شد؟! هم چشم میسوخت هم قلبم... هیچ کس نیست که حال منو درک کنه! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فقط تو کمک کن!! خد........ دیگه هیچی نفهمیدم...
همون موقع بود که اشکام جاری شد!اونقدر گریه کردم که چشام شروع کرد به سوختن ولی هنور بغض
من نمیتونستم تصور کنم چه برسه به اینکه باور کنم!
حالا تصورم نمیکردم
نوشته شده در ساعت 5:14 PM توسط الیکا |
یکشنبه 12 آبان1387
حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه اي که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزها که کلي ناز چشماتو کشيدم
حيف شوقي که تو گفتي داري، اما من نديدم
حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيف رؤيام که واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو، توی خواب
حيف باوفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي که توي پاييز به تو دادم
حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
حيف هرچي به تو گفتم ، راس راسي حيف سليقه ام
حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلائيم، حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم توي روزي که ميگن تولدت بود
حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود
حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز . حيف واژه خيانت
حيف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب يلدا
حيف اون چيزي که گم شد ديگه هم نميشه پيدا
حيف هرچي که سپردم حيف هرچي که نبودي
نوشته شده در ساعت 9:3 PM توسط الیکا |
یکشنبه 6 مرداد1387
دوستای خوبم سلام! و قصد داشتم تا یه مدت اینجا نیام چون همیشه این وب لاگ واسه من خاطرات زیادی رو زنده میکنه... خاطرات خوب و بد!! بود که من از اولم واسه یه بنده خدایی این وب لاگ رو راه اندازی کردم ولی اون ظاهرا فراموش کرده ک ه چنین چیزی و چنین کسی هم وجود داشته! از وقتی ایتجا سر نزد منم تصمیم گرفتم دیگه ننویسم... این شعرم به امید زمانی مینویسم که بیاد: من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم 
امیدوارم که حالتون خوب باشه! شرمنده من یه مدت نبودم راستش اصلا حال و حوصله ی نوشتن رو نداشتم
ولی امشب دلم طاقت نیاورد. دلم واسه وب لاگم تنگیده بود. دلیل اصلی ننوشتنم این![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 1:14 AM توسط الیکا |
سه شنبه 31 اردیبهشت1387

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون
***********************************
بهترین اهنگ زندگی من صدای قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت!
خیلی دلم میخواست الان اینجا بودی...
تولدت مبارک عزیزم
نوشته شده در ساعت 11:12 AM توسط الیکا |
پنجشنبه 8 فروردین1387

نوشته شده در ساعت 4:26 PM توسط الیکا |
پنجشنبه 1 فروردین1387
وای اصلا باورم نمیشه که یه سال دیگه هم به این سرعت گذشت!! خیلی زود گذشت! های بزرگو کوچیکی که میتونن انگیزه ای برای رسیدن باشن! و امیدوارم سالی که از راه میرسه با خودش یک عالمه عشق و محبت بیاره! دوستای خوبم سال خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی رو براتون ارزو میکنم!!سال نووووووووووو مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
امیدوارم که امسال یه سال خیلی قشنگ باشه و از خدا میخوام هرکی هر ارزویی داره بهش برسه. ارزو ![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 0:56 AM توسط الیکا |
دوشنبه 13 اسفند1386
نوشته شده در ساعت 0:6 AM توسط الیکا |
پنجشنبه 11 بهمن1386

کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط الیکا |
جمعه 28 دی1386
كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم![]()

نوشته شده در ساعت 1:46 AM توسط الیکا |
جمعه 2 آذر1386
نوشته شده در ساعت 2:29 PM توسط الیکا |
شنبه 28 مهر1386
نوشته شده در ساعت 11:42 PM توسط الیکا |
شنبه 10 شهریور1386
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
دختری گریید
پسری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
پسرک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست دختر زیبا
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
دخترک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پیوند با پسرک را دید
باز هم پسرک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما دخترک از خواب برنمی خیزید
آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید
پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
دخترک آرام در خواب خوشش خندید![]()
نوشته شده در ساعت 9:52 PM توسط الیکا |
جمعه 22 تیر1386
نوشته شده در ساعت 2:23 AM توسط الیکا |
جمعه 1 تیر1386

نوشته شده در ساعت 2:23 AM توسط الیکا |
شنبه 15 اردیبهشت1386
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است!
حسرت یک روزنه در فردايي؟پيله ات را بگشا تو به اندازه يك پروانه زيبايي!

چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟چه كسي مي داند كه تو در
نوشته شده در ساعت 0:36 AM توسط الیکا |
شنبه 25 فروردین1386

نوشته شده در ساعت 0:11 AM توسط الیکا |
دوشنبه 16 بهمن1385
امشب دلم گرفته است می خواهم از گرفته های دلم برايت بگويم از ابرهای تيره ای که با نسيم خيانت ، به آسمان دلم آوردی . اما افسوس گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! اما آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! اما افسوس ... ميخواهم از گرفته های دلم برايت بگويم اما نه ! دلم نمي آيد ! ميترسم آسمان آفتابيت را ابری سازم ![]()
![]()
می خواهم گريه کنم اما نميتوانم .
ميخواهم تو را به ياد بياورم و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
ميخواهم اولين ساعتی که نگاهم کردی را به ياد بياورم
ميخواهم اولين دقايقی با تو بودن را به ياد بياورم ![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط الیکا |
شنبه 25 آذر1385

راه انتظار دور است ...... خيلي دور ...... !!! دور تر از
ستاره گاني که در
شبهاي عميق تابستان ميدرخشند ...... !!! تا عمق
آبهاي بي
کران ...... من اين راه را ميپمايم ...... و به آنچه انتظارش
را ميکشم
ميرسم.....![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 1:2 AM توسط الیکا |
پنجشنبه 2 آذر1385
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه من باشم و اون باشه و یک شبه مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم با همه التماسه من نشد آخر نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بقل بقل براش شقایق بچینم نه اینکه من نخوام برم، نزاشت گلا رو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم باور نکرد یه موژه شو به صد تا دریا نمی دم یه تاره مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمی دم راست می گه هر چی اون بگه، من کجا و دیوونگی چه جور به حرفش گوش کنم؟ اون گفت بچسب به زندگیت اون گفت برو... که بتونی خوب حفظ آبرو کنی نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوهء کال نشد منم واسه یبار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون ،دیر شده به خدا قسم نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیادو شمعدون بگیره نشد یه بارم رد نشه از روی شعرام سرسری آتیش گرفتمو یه بار نگام نکرد بگه آره... نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی... شاید بشه! واسم دعا کنید زیاد
![]()
نوشته شده در ساعت 8:49 PM توسط الیکا |
پنجشنبه 18 آبان1385
می نویسم به یاد روزهای انتظار به یاد لحظه های فراق به یاد چشم های اشکبار به یاد سینه های داغ دار می نویسم به یاد خلوت های غم بار به یاد طلوع های دیگر و طلوع حسرت بار...
نوشته شده در ساعت 11:55 PM توسط الیکا |
شنبه 6 آبان1385
سلام سلام سلامممممممممممممممممممممممممممممممم...
خوبین شما؟! چه خبرا؟ خوش میگذره؟ سر انجام امروز ۴ روز تعطیلات هم تموم شد مقابل ده روزه دبی هیچه.. عیدو تبریک گفتن... خلاصه... اول هفته رو با امتحان دینی شروع کردیم حالا دیگه خودتون حساب کنین تا اخر هفته چی به سرمون میاد دیگه بعدشم زنگ اخر با کیانا و چند تا دیگه از بچه ها راجع به جذابیت مملکتمون صحبت کردیم خیلی جذابی داریم امروز خیلی یاد بچه های خودمون افتادم... گفت: الیکا ادما گاهی تو دوری قدر همدیگرو بهتر میدونن میفهمن که چقدر بیشتر از اونیکه فکر میکنند هم دیگرو دوست دارن ! این حرفش همیشه تو ذهنمه... و واقعا هم این حرف بهم ثابت شده... حالا شده حکایت من! بعضیها هم که دیگه هیچی همیشه یادتونمو دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممممم واسم دعا کنین...
البته این تعطیلات اصلا به چشم من نیومد
اخه در
خلاصه که زندگی سخته
صبح اول صبح که رفتیم بچه ها شروع کردن
خلاصه بعد ۴ روز همگی به اتفاق برگه سفید دادیم
( مملکت
)
خیلی دلم واسشون تنگیده!
یادمه ۴ سال قبل که داشتم میرفتم دبی دختر خالم بهم
خلاصه که از همین جا بهشون میگم خیلی دوستشون دارممممم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 11:35 PM توسط الیکا |
شنبه 29 مهر1385
دختر خسته ي ديروز نگاهش به در است
ساكن لحظه ي باراني چشمان تر است
عشق پيغام دلش بود به مهتاب و زمين
مثنوي نوش غزلپوش .همين بود همين
او همان دخترك ساده اين آبادي
كه تمناي دلت را به دلش مي داد
او كه از پشت نفسهاي غروب آمده بود
با دلي خسته به سوي تو خوب . آمده بود
او كه تا پاي جنون عاشق نامت شده بود
حو و مسحور قشنگي كلامت شده بود
منم آن دختر ديروز. ولي پاك و نجيب
عاشق سبزترين حادثه كي- مي آيي
چند وقتي است كه نمي بينمت اي ساده ي من
مرد رويايي قصه پردازي من
شعر من تشنه باران نگاهت برگرد
شعر من تشنه ي باران نگه
گوش اي شب تاريك زمان سحر است
دختر خسته ي ديروز نگاهش به در است
نوشته شده در ساعت 11:9 PM توسط الیکا |
دوشنبه 17 مهر1385
تازه فهميدم كه عاشقت بودم !
حالا كه درتنهايي نشسته ام
و در انتظار عبورم از گذر زمان
تنها به انتهاي اين راه مي انديشم
چقدر من ساده بودم
دلتنگيهاي كودكانه ام ، خواب ها و آرزوها
همه را در التماس چشمان تو ديدم
اما دريغا كه زمان فرصت دوباره در آغوش كشيدن تو را از من گرفت
و من و روح مشوش من اينجاتنهاييم
و در تنهايي ستاره ها را ميشماريم و حسرت ديدار تو داريم
كاش كاش ميكنم اي كاش مي شد دوباره با تو بر سر سفره ي دل تنها مي شدم
نوشته شده در ساعت 8:43 PM توسط الیکا |
جمعه 7 مهر1385
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو سجده به عشقت می زنم منجیه جاودانه شو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت ای همه وجود من نبود تو نبود من دوست دارم برای همیشه![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 6:31 PM توسط الیکا |
چهارشنبه 29 شهریور1385


نوشته شده در ساعت 3:36 AM توسط الیکا |
پنجشنبه 16 شهریور1385

دوستان عزیزم سلام ببخشید یه مدت نبودم. اومدم ایران... حسابی درگیرم! امیدوارم حال همتون خوب
خوب باشه... وای بچه ها من این روزا حسابی قاطی کردم! خبری شنیدم که واقعا تکونم داد
خیلی
ناراحت شدم اونقدر که یه روزم فقط به گریه کردن گذشت.
بعضی وقتا بعضی ها اینقدر معصوم به
سوی خدا میرن که ادم واقعا نمیفهمه کی رفتن... یه وقت چشم باز میکنه و میبینه که نیستن... حتما
بعضی هاتون فهمیدین راجع به کی حرف میزنم. راجع به دختر کوچولویی که شاید تا یک ماه قبل در جمع
خانوادش بوده و حالا نیست.دختر کوچولویی که همه ی ما دوستش داشتیم و خواهیم داشت...
دختر کوچولویی که خیلی زود رفت !!![]()
![]()
![]()
از همینجا از طرف خودم و بچه ها به خانوادش تسلیت میگم و از صمیم قلب از خدا صبر عظیمی رو
براشون خواستارم
در خاطرمان خواهی ماند...
نوشته شده در ساعت 3:29 AM توسط الیکا |
پنجشنبه 26 مرداد1385
وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد.......... و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ... حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست.... لبخند شيرينت را ندارم ...... وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است من مي مانم و ياد تو و دلي پر درد ..... سفری از عشق و غزل.... و شمعي که به ياد چشمان روشنت تا صبح مي درخشد
![]()
نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط الیکا |
شنبه 31 تیر1385
امشب از آسمان ديده تو روی شعرم ستاره می بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه می كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری، آغاز دوست داشتن زیباست گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهی چرا حذر كردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند عطر سكر آور گل ياس است آه، بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه، بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رؤياها با پر روشنی سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم، تو، پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار ديگر تو، بار ديگر تو آنچه در من نهفته دريائيست كی توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفانی كاش يارای گفتنم باشد بسكه لبريزم از تو، می خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها بسكه لبريزم از تو، می خواهم چون غباری ز خود فرو ريزم زير پای تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آری، آغاز دوست داشتن زیباست گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست 
![]()
نوشته شده در ساعت 7:59 PM توسط الیکا |
یکشنبه 25 تیر1385

نوشته شده در ساعت 1:4 AM توسط الیکا |
دوشنبه 19 تیر1385
سلام خدا جونم آره بازم منم همون بنده ي هميشگيت همون هميشه تنها همون كه دلش گرفته، دلش پره....... نمي دونم چرا ولي اين چند روزه خيلي دلم گرفته امتحاناتم تموم شده
و ديگه بهونه اي واسه سرگرمي ندارم..... اونروزا دلم خوش بود ميرم پيش بچه ها و از تنهايي در ميام ولي حالا چي حالا كه ديگه.......
شايد حرف خوبي نزنم ولي آرزو مي كنم كاش هيچ گاه به دنيا نميومدم كاش هيچ گاه تو اين خونواده موجودي به اسم الیکا متولد نمي شد .....
خسته شدم ديگه نمي تونم نقش يه آدميو بازي كنم كه انگار هيچ غم وغصه اي نداره ديگه خسته شدم تا كي بايد پيش ديگران بگم و بخندم؟ خنده هايي كه هيچ معنا و مفهومي
نداره تا كي..........؟
نمي دونم چرا هيچ كس باور نداره كه الیکا همين دختري كه همش در حال بگو بخنده دلش چقد گرفته اونقد كه مي خواد داد بزنه بابا منم آدمم چرا هيچ كس باورم نمي كنه
چرا هيچ كس بهم نميگه بسه ديگه آخه چقد مي خواي نقش يه آدم شادو خندونو بازي كني؟ چــــــــــــــرا.................؟
نوشته شده در ساعت 1:52 AM توسط الیکا |
